.تقديم به ا.ا
بانوي من و يك سبد پر ز آسمان
چشمان پر ستاره و دستان مهربان
بانوي من و يك سبد پر ز خاطره
شبهاي جاودانگي قلبهايمان
بانو، مگر تمام شده داستانمان؟
يا سررسيده سال شمار فراقمان؟
ديگر اميد ديدن رويت نداشتم
...حالا كه آمدي، مه من، اندكي بمان
اينها خيال بود، تو هرگز نيامدي
رحمي به من نمي كند حتي خيالمان
از كوچه هاي خالي تنهاييش گذشت
يك مرد، خرد و خسته، به دور از نگاهمان
باران و برف و مرد، و قلبي كه ايستاد
.و بعد، يك جنازه ديگر ميانمان
1 comments:
Post a Comment