
گیج و سرخورده نشسته بود پشت میز و سعی میکرد بنویسه. چند دقیقهای بود که خودکارش توی دستش بود و کمکم دستش داشت عرق میکرد. با ناامیدی به روبروش نگاه کرد. فقط میخواست بنویسه، میخواست شروع کنه به نوشتن که این حشره لعنتی که داشت تو کلهاش وول میخورد قِل بخوره بیاد بیفته رو کاغذ، تا بعد بتونه اون رو مثل یه بچه سوسک با نوک خودکارش لِه کنه و کثافت توی شکمش رو بماله سرتاسر کاغذ. فکر کرد کاش حداقل سیگار میکشیدم، فکر کرد که عجب کثافت بچه مثبتیه، فکر کرد که حالش از خودش به هم میخوره. آهان، همینه، پیداش شد، خودشه، آره. حالش از خودش به هم میخوره. حالش از خودش به هم میخوره. چه طنین خوشایندی داره. من حالم از خودم به هم میخوره. من حالم از خودم به هم میخوره. من .. حالم .. از .. خودم .. آ
(2)
صدای تار حسین علیزاده از روی ضبط بلند بود. حس کرد حالش بهتره. آروم، آروم، آروم پسر. فکر کرد یه اسبه که مهترش داره آرومش میکنه. آرومتر، آرومتر، آروم باش
(3)
دیگه نیازی به نوشتن نداشت. میدونست اون لعنتی هنوز تو کلهاشه، میدونست امشب هم بدون اینکه بتونه اونو بگیره مثل یه بیهمهچیز به همه جای ذهنش سرک کشیده، هر جا خواسته همه چیز رو ریخته به هم، و آخرش هم برگشته به لونهاش. آخرین لحظه کم آورد. نباید اون کارو میکرد. نباید اون دکمه رو میزد. نباید ضبط رو روشن میکرد. نه، نباید