Sunday, June 24, 2007

داستانک : بدون نام

.
.


(1)

گیج و سرخورده نشسته بود پشت میز و سعی می‌کرد بنویسه. چند دقیقه‌ای بود که خودکارش توی دستش بود و کم‌کم دستش داشت عرق می‌کرد. با ناامیدی به روبروش نگاه کرد. فقط می‌خواست بنویسه، می‌خواست شروع کنه به نوشتن که این حشره لعنتی که داشت تو کله‌اش وول می‌خورد قِل بخوره بیاد بیفته رو کاغذ، تا بعد بتونه اون رو مثل یه بچه سوسک با نوک خودکارش لِه کنه و کثافت توی شکمش رو بماله سرتاسر کاغذ. فکر کرد کاش حداقل سیگار می‌کشیدم، فکر کرد که عجب کثافت بچه مثبتیه، فکر کرد که حالش از خودش به هم می‌خوره. آهان، همینه، پیداش شد، خودشه، آره. حالش از خودش به هم می‌خوره. حالش از خودش به هم می‌خوره. چه طنین خوشایندی داره. من حالم از خودم به هم می‌خوره. من حالم از خودم به هم می‌خوره. من .. حالم .. از .. خودم .. آ

(2)

صدای تار حسین علیزاده از روی ضبط بلند بود. حس کرد حالش بهتره. آروم، آروم، آروم پسر. فکر کرد یه اسبه که مهترش داره آرومش می‌کنه. آروم‌تر، آروم‌تر، آروم باش

(3)

دیگه نیازی به نوشتن نداشت. می‌دونست اون لعنتی هنوز تو کله‌اشه، می‌دونست امشب هم بدون اینکه بتونه اونو بگیره مثل یه بی‌همه‌چیز به همه جای ذهنش سرک کشیده، هر جا خواسته همه چیز رو ریخته به هم، و آخرش هم برگشته به لونه‌اش. آخرین لحظه کم آورد. نباید اون کارو می‌کرد. نباید اون دکمه رو می‌زد. نباید ضبط رو روشن می‌کرد. نه، نباید

Thursday, April 5, 2007

داستانک: بچه شتر

یه روز یه بچه شتر با ناراحتی از مادرش پرسید: مامان، چرا پاهای ما شترها اینقدر بلند و بد شکله؟ چرا کف پاهای ما اینقدر پهن و زشته؟ امروز یه کره اسب کلی من رو جلوی دوستام مسخره کرد. مادر ابتدا با تعجب به بچه شتر نگاه کرد، و بعد از چند لحظه تبسمی کرد و گفت: خوب عزیزم، خدا این پاهای بلند رو به ما داده تا بتونیم تو بیابون های بزرگ و پر از شن های روان به راحتی حرکت کنیم، کاری که بهترین اسب ها هم نمی تونن انجام بدن. بچه شتر با خوشحالی به مادرش نگاهی کرد، و رفت.


چند روز بعد دوباره بچه شتر با ناراحتی پیش مادرش اومد و گفت: مامان، چرا ما یه پلک اضافه داریم، اونم یه پلک گوشتی بزرگ؟ امروز یه بچه آهو من رو کلی جلوی دوستام مسخره کرد. مادر با اندکی ناراحتی یه نگاه محبت آمیز به بچه اش کرد و اون رو نوازشی کرد و گفت: عزیز دلم، خوشگلک من، خدا این پلک اضافه رو به ما شترها داده که وقتی طوفان های شن نمی ذارن هیچ آهوی صحرا یک قدمی اش رو هم ببینه، بدون هیچ مشکلی راهمون رو پیدا کنیم. بچه شتر با تردید یه نگاهی به مادرش کرد، و رفت.
بازم یه چند روزی گذشت، تا اینکه بچه شتر در حالی که به سختی بغضش رو می خورد به سمت مادرش اومد. وقتی به مادرش رسید، پرسید: مامان، چرا ما شترها یه کوهان به این بزرگی و سنگینی روی دوشمون داریم؟ امروز همه دوستام من رو مسخره کردن و گفتن مث حیوونای ناقصی. مادر که از بغض بچه اش خیلی ناراحت بود، اون رو تو بغل گرفت و گفت: عزیز دلم، دلبندک من، خدای مهربون این کوهان رو به ما داده تا بتونیم از صحراهای خشک و بزرگی که هیچ چهارپایی نمی تونه رد بشه، عبور کنیم. ما با استفاده از چربی ذخیره شده توی این کوهان...


در همین لحظه بچه شتر که دیگه تحملش تموم شده بود، زد زیر گریه و گفت: مامان، من همه این حرفا رو قبول دارم. ولی آخه من که تو باغ وحش به دنیا اومدم و یه بار هم صحرا رو ندیدم، چرا باید اینها رو به دوش بکشم؟

مادر که بغض کرده بود، یه نگاهی به بچه اش کرد و بعد به سمت دیگه قفس رفت تا بچه شتر اشک های درشتی رو که از زیر پلک گوشتی مادر بیرون میومد رو نبینه...

به نقل از محمد علی بحرینی، نقل شفاهی، ماخذ اصلی نامشخص

Tuesday, March 6, 2007

بانوي من

.تقديم به ا.ا

بانوي من و يك سبد پر ز آسمان
چشمان پر ستاره و دستان مهربان
بانوي من و يك سبد پر ز خاطره
شبهاي جاودانگي قلبهايمان
‌‍

بانو، مگر تمام شده داستانمان؟
يا سررسيده سال شمار فراقمان؟
ديگر اميد ديدن رويت نداشتم
...حالا كه آمدي، مه من، اندكي بمان
اينها خيال بود، تو هرگز نيامدي
رحمي به من نمي كند حتي خيالمان


از كوچه هاي خالي تنهاييش گذشت
يك مرد، خرد و خسته، به دور از نگاهمان
باران و برف و مرد، و قلبي كه ايستاد
.و بعد، يك جنازه ديگر ميانمان